داستانها و حکایتهای زیبای فارسی
داستان کوتاه
 
 
۱۳٩٠/۱٢/۱۸ :: ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : دات

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :

بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟

همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت :

آری من مسلمانم.

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ،

پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد .

پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.

جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :

آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟

افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند .

پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :

چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود ...



موضوع مطلب : زیباترین داستان کوتاه / جالبترین داستانهای کوتاه فارسی / داستان کوتاه / داستان کوتاه و زیبا
     
۱۳٩٠/۱۱/۱ :: ٦:٥٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : دات

مردی از فقیهی پرسید : من هنگامی که جهت غسل در نهر آب فرو می روم و سه مرتبه تکرار می کنم و یقین نمی کنم که آب تمام بدن را فرا گرفته یا نه چه چاره سازم ؟

 فقیه گفت نماز نخوان.

آن مرد با تعجب گفت: از کجا می گویی ؟

 فقیه گفت از قول رسول اکرم (ص) که فرمود: " واجبات از دیوانه برداشته شده تا موقعی که از دیوانگی خارج شود. "

هر کسی که سه مرتبه درآب فرو رود و یقین نکند که غسل کرده مجنون است.

 

منبع : وبلاگ سیب خاطرات



موضوع مطلب : زیباترین داستان کوتاه / داستان کوتاه / داستان کوتاه و زیبا / جالبترین داستانهای کوتاه فارسی
     
۱۳٩٠/۳/۱۱ :: ٧:٢٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : دات

شیخ محمد تقی بهلول، بعد از 36 سال تبعید و بازگشت به ایران در پاسخ به رییس ساواک در مورد ترس از مرگ چنین گفت:
کسی که بعضی اقوامش در مشهد باشند و بعضی در تهران
برایش فرق نمیکند در مشهد زندگی کند یا در تهران ؛ من الان همین حال را دارم .

پدر و مادر و خواهر و بعضی دیگر از عزیزانم به آن عالم رفته اند و بعضی دیگر در این دنیا هستند برای من فرقی ندارد این عالم باشم یا آن عالم.
هر جا باشم پیش اقوام و خویشان خود هستم ...

(بنده خوب خدا // ص 34)

 

منبع : وبلاگ سیب خاطرات



موضوع مطلب : داستان کوتاه وارستگی / زیباترین داستان کوتاه / داستان کوتاه / جالبترین داستانهای کوتاه فارسی
     
۱۳۸٩/۱٠/٤ :: ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : دات

یکی از کارکنان شرکت « آی . بی . ام » اشتباه بزرگی مرتکب شد و مبلغ ده میلیون دلار به شرکت ضرر زد.
این کارمند به دفتر واتسون(بنیان گذار شرکت « آی . بی . ام ») احضار شد و پس از ورود گفت:« تصور می کنم باید از شرکت استعفا دهم.»تام واتسون گفت:
شوخی می کنید ما همین الان مبلغ ده میلیون دلار بابت آموزش شما پول دادیم !!!



موضوع مطلب : داستان کوتاه هزینه آموزش / زیباترین داستان کوتاه / داستانهای کوتاه مدیریتی / جالبترین داستانهای کوتاه فارسی
     
۱۳۸٩/٩/۱٦ :: ٧:۱٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : دات

گویند مردی بر لب رودخانه رخت می شست. ناگهان شتری را دید که به سوی او می آید.

برفور تشت را واژگون کرد، و برای ترساندن شتر به تشت کوبی پرداخت.

شتر در حالیکه به آرامی از کنار وی عبور میکرد گفت: برادر! بیخود به خودت زحمت مده، من شتر نقاره خانه ام از این سروصداها بسیار شنیده ام!

 

منبع :

http://choulab.persianblog.ir/



موضوع مطلب : زیباترین داستان کوتاه / جالبترین داستانهای کوتاه فارسی / داستان کوتاه / داستان کوتاه و زیبا
     
۱۳۸٩/٩/٢۱ :: ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : دات

کمتر بترس، بیشتر امیدوار باش
کمتر ناله کن، بیشتر نفس بکش
کمتر حرف بزن، بیشتر بشنو
کمتر متنفر باش، بیشتر عشق بورز

و در این صورت است که تمامی چیزهای خوب جهان از آن تو خواهد بود

 



موضوع مطلب : جالبترین داستانهای کوتاه فارسی / داستان کوتاه پدرانه / زیباترین داستان کوتاه / زیباترین داستان کوتاه زیبا و نصیحت
     
۱۳۸٩/٩/٢٠ :: ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : دات

یه روز یه ترک و یه رشتی و یه اصفهانی ...!!

یه روز یه ترک بود ...

اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.

شجاع بود و نترس.

در دوران استبداد که نفس کشیدن هم جرم بود ، با کمک دیگر مبارزان ترک ، در برابر دیکتاتوری ایستاد

او برای مردم ایران ، آزادی می خواست

و در این راه ، زیست و مبارزه کرد و به تاریخ پیوست تا فرزندان این ملک ، طعم آزادی و مردمسالاری و رهایی از استبداد را بچشند.

یه روز یه رشتی بود...

اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی.

او می توانست از سبزی جنگل های شمال و از دریای آبی اش لذت ببرد و عمری را به خوشی و آرامش سپری کند

اما سرزمین اش را دوست داشت و مردمانش را

و برای همین در برابر ستم ایستاد

آنقدر که روزی سرش را از تنش جدا کردند.

یه روز یه اصفهانی بود...

اسمش حسین خرازی

وقتی عراقی ها به کشورش حمله کردند ، جانش را برداشت و با خودش برد دم توپ و گلوله و خمپاره.

کارش شد دفاع از مردم سرزمینش ، از ناموس شان و از دین شان.

آنقدر جنگید و جنگید تا در یکی از روزهای آن جنگ بزرگ ، خونش بر زمین ریخت و خودش به آسمان رفت.

یه روز یه ترک و رشتی و فارس و کرد و لر و اصفهانی و عرب و...!

تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند

و به صرافت شکستن قفل دوستی ما افتادند

و از آن پس "یه روز یه ... بود" را کردند جوک تا این ملت ، به جای حماسه های اقوام این سرزمین که به عشق همدیگر ، حتی جانشان را هم نثار کرده اند ، به "جوک ها " و "طعنه ها" و "تمسخرها" سرگرم باشند و چه قصه غم انگیزی!.

 



موضوع مطلب : یه روز یه ترک و یه رشتی و یه اصفهانی !! / داستان کوتاه / جالبترین داستانهای کوتاه فارسی / داستان کوتاه توطئه
     
۱۳۸٩/٩/۱٦ :: ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : دات

شغالی مرغی از خانه پیر زنی دزدید. پیر زن در عقب او نفرین کنان فریاد میکرد : ای وای! مرغ دو منی مرا شغال برد . شغال از این مبالغه سخت در غضب شد و از غایت تعجّب و غضب به پیر زن دشنام داد . در آن میان روباهی به شغال رسید و گفت : چرا این قدر بر افروخته ای ؟ گفت : ببین این پیرزن چه قدر چقدر دروغگو و بی انصاف است . مرغی را که یک چارک هم نمیشود دو من میخواند . روباه گفت : بده ببینم چه قدر سنگین است ! وقتی مرغ را گرفت روی به گریز نهاد و گفت : به پیرزن بگو مرغ را به پای من چهار من حساب کند .

 



موضوع مطلب : داستان کوتاه پیرزن / داستان کوتاه روباه / جالبترین داستانهای کوتاه فارسی / داستان کوتاه قدیمی و
     
۱۳۸٩/٩/۱۳ :: ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : دات

 

شاعری تازه کار که تظاهر به احساس می کرد گفت: دلم از آدمیان گرفته است....!
بهلول گفت: پس برو با " همنوعانت " بشین....!

 



موضوع مطلب : داستان کوتاه بهلول حکیم / زیباترین داستان کوتاه / جالبترین داستانهای کوتاه فارسی / داستان کوتاه آیینه
     
۱۳۸٩/٩/۱٥ :: ۸:۱٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : دات

بزرگمهر حکیم در کشتی نشسته بود که طوفان شد ناخدا گفت که دیگر امیدی نیست و باید دعا کرد مسافران همه نگران بودند اما بزرگمهر آرام نشسته بود گفتند در این وقت چرا اینگونه آرامی او گفت نگران نباشید زیرا مطمئنم که نجات پیدا میکنیم وهمانگونه شد که او گفته بود و کشتی به سلامت به ساحل رسید مسافرین دور بزرگمهر حلقه زدند که تو پیامبری یا جادوگر !!! از کجا میدانستی که نجات پیدا میکنیم بزرگمهر گفت: من هم مثل شما نمدانستم اما گفتم بگذار به اینها امیدواری بدهم چرا که اگر نجات نیافتیم دیگر من و شما زنده نیستیم که بخواهید مرا مواخذه کنید

 



موضوع مطلب : داستان کوتاه بزرگمهر حکیم / جالبترین داستانهای کوتاه فارسی / زیباترین داستان کوتاه / داستان کوتاه و زیبا
     
۱۳۸٩/٩/۱۳ :: ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : دات

 

 

 

ملا نصر الدین در روزگار پیری در جمعی مباهات میکرد که: قوت من در پیری ابدا با جوانی فرق نکرده. گفتند: از کجا ملتفت شدی؟ گفت: هاون سنگی بزرگی در منزل داریم که در جوانی هر چه سعی کردم آنرا از جا حرکت دهم ممکن نشد. چند روز پیش هم به این فکر افتاده، نتوانستم. نتیجه‌ای که از این عمل گرفتم این بود که: قوت من فرقی نکرده است

 



موضوع مطلب : داستان کوتاه ملا نصر الدین / زیباترین داستان کوتاه / جالبترین داستانهای کوتاه فارسی / داستان کوتاه آیینه
     
۱۳۸٩/٩/۱٤ :: ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : دات

خواجه ای بدشکل، نایبی بدشکل تر از خود داشت. روزی آینه داری آیینه به دست نایب داد. آنجا نگاه کرد. گفت سبحان الله! بی تقصیردر آفرینش ما رفته است. خواجه گفت: لفظ جمع مگوی، بگوی: در آفرینش من رفته است. نایب آیینه پیش داشت و گفت: خواجه اگر باور نمی کنی تو نیز در آیینه نگاه کن.

 



موضوع مطلب : داستان کوتاه آیینه / زیباترین داستان کوتاه / داستان کوتاه و زیبا / جالبترین داستانهای کوتاه فارسی
     
۱۳۸٩/٩/۱۳ :: ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : دات

کاتبی بد خط، با همکار بدخط تر از خودش می گفت: بدان حد نوشته ی من ناخواناست که صد دینار برای نوشتن می ستانم و صد دینار دیگر نیز از مخاطب برای خواندن. رفیق او آهی کشیده، گفت: افسوس که من از صد دینار دوم محرومم، چه خود نیز از خواندن نوشته ی خود عاجزم!

 



موضوع مطلب : داستان کوتاه کاتب / زیباترین داستان کوتاه / داستان کوتاه و زیبا / جالبترین داستانهای کوتاه فارسی
     
موضوعات
RSS Feed